این روزها عجیب دلم میخواد کاش یه خواهر یا برادری داشتم تا بخشی از غم و سنگینی که رو دلم هست و باهاش تقسیم کنم ، بغلش میکردم و گریه میکردم ، بهش میگفتم چقدر این روزها همه چی برام سخته ...تک فرزندی واقعا سخته تو تک و تنها باید با همه چی کنار بیای قوی باشی و کوه محکمی باشی برای مادر و پدرت ، بخندی جلوشون ولی از درون متلاشی باشی ، سعی میکنم اونارو از مشکلات دور کنم ولی نمیدونم تا کی توانایی اینکارو دارم .مادرم ... تنها دلیل ادامه دادنم اونه ، راه میرم ، نفس میکشم ، تا اون خوشحال باشه ، کار میکنم پول در میارم که اون تو آرامش باشه ، من واقعا دارم برای اون زندگی میکنم .این روزها خیلی تو استرس ام ، موهام میریزه ، هر چند ساعت یکبار صدای سوت میاد تو سرم و برای چند ثانیه جایی و نمیبینم ، دوست دارم ساعت ها گریه کنم و بگم من دیگه بریدم ، ولی انگار هنوزم ته دلم نوری هست که میگه میرسی به روشنی کم مونده .اینجا خود واقعیمم نمیدونم چند نفرتون میخونین نوشته مو ، اما از کسی که با نگاه قشنگش این متن و تا آخرش خوند میخوام بگم برام دعا کنه تا تاریکی بره کنار و به نور برسم .تویی که این متن و خوندی همون خواهر و برادر نداشتمی ، بغلت کردم و از غمم گفتم ، حالا وقت آروم شدنمونه .
برچسب:
نویسنده: نگار حیدریان
تاريخ: يکشنبه
31 تير
1403 ساعت: 15:29