خرید بک لینک
این روزها عجیب دلم میخواد کاش یه خواهر یا برادری داشتم تا بخشی از غم و سنگینی که رو دلم هست و باهاش تقسیم کنم ، بغلش میکردم و گریه میکردم ، بهش میگفتم چقدر این روزها همه چی برام سخته ...تک فرزندی واقعا سخته تو تک و تنها باید با همه چی کنار بیای قوی باشی و کوه محکمی باشی برای مادر و پدرت ، بخندی جلوشون ولی از درون متلاشی باشی ، سعی میکنم اونارو از مشکلات دور کنم ولی نمیدونم تا کی توانایی اینکارو دارم .مادرم ... تنها دلیل ادامه دادنم اونه ، راه میرم ، نفس میکشم ، تا اون خوشحال باشه ، کار میکنم پول در میارم که اون تو آرامش باشه ، من واقعا دارم برای اون زندگی میکنم .این روزها خیلی تو استرس ام ، موهام میریزه ، هر چند ساعت یکبار صدای سوت میاد تو سرم و برای چند ثانیه جایی و نمیبینم ، دوست دارم ساعت ها گریه کنم و بگم من دیگه بریدم ، ولی انگار هنوزم ته دلم نوری هست که میگه میرسی به روشنی کم مونده .اینجا خود واقعیمم نمیدونم چند نفرتون میخونین نوشته مو ، اما از کسی که با نگاه قشنگش این متن و تا آخرش خوند میخوام بگم برام دعا کنه تا تاریکی بره کنار و به نور برسم .تویی که این متن و خوندی همون خواهر و برادر نداشتمی ، بغلت کردم و از غمم گفتم ، حالا وقت آروم شدنمونه .

برچسب: نویسنده: نگار حیدریان تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 15:29

ما خیلی با اطرافیانمون ارتباط نداریم ، شاید تعداد فامیل های من به انگشت های دستم نرسه ، ولی بین اینا یکی بود که نه دور بود نه نزدیک ولی به شدت مهربون و دوست داشتنی بود (خاله اعظم) که خاله ی پدرم و زن دایی مادرم میشد.امروز که برنامه اسکار و میدیدم از شرکت کننده ها خواستن به یک فامیل دور زنگ بزنن و بخوان که چند روزی مهمان اون شخص باشن ، تو ذهنم داشتم میگشتم که اگه تو همچین موقعیتی بودم پیش کی باید برم ؟؟؟که فقط اسم خاله اعظم تو ذهنم اومد ، فهمیدم که تنها جایی که بی چون و چرا قبول میشم خونه ی اونه .تو همین افکار بودم و دلخوش به اینکه همچین فردی هرچند دور تو زندگیم هست .اما زندگی همیشه قصد داره تا مارو شوکه کنه ، شنیدن خبر فوتش خیلی برام دردناک بود ، هم عزیزمو از دست دادم هم پناه روزهای سخت ...نمیدونم این زندگی دیگه چه چیزایی قراره بهم نشون بده اما هنوزم قدمامو محکم برمیدارم تا این وجودم و به این زمین ثابت کنم .پیام های پر مهرتونو خوندم ، به امید رسیدن روزهای شاد برای همه ی ما.لطفا برای شادی روح خاله اعظم عزیزم چند ثانیه ای وقت بزارید و فاتحه بخونید ...

برچسب: نویسنده: نگار حیدریان تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 15:29

صفحه بندی